X
تبلیغات
فندوق مامان



























فندوق مامان

خاطرات یک مادر خوشبخت

خیلی وقت بود که چیزی اینجا ننوشته بودم اما اینقدر این مرد کوچک ما شیرین زبونی میکنه که نمیشه ازش ننوشت.

یه روز که نیکان سرما خورده بود و رفته بودیم بیمارستان، یه خانمی رو تو حیاط بیمارستان دیدیم که نوزاد چند روزه بغلش بود. نیکان بعد از کلی ابراز علاقه به اون کوچولو به من میگه:

- مامان سارا کاش ما هم یه نی نی داشتیم

(و من از این موقعیت استفاده کرده و چون پسرک به هیچ عنوان راضی به رفتن به مهد نمیشود گفتم:)

- خوب اگه یه نی نی داشته باشیم وقتی من میرم سر کار نی نی رو چی کار کنیم؟

- (با یه قیافه حق به جانب میگه:) خب میذاریمش پیش مامان جون

- اخه مامان جون دیگه خسته شده نمی تونه هر دوتون رو نگه داره شما برو مهد کودک نی نی رو هم میارمش پیشت

- مامان سارا اصلاً ما نی نی نمیخوایم.

-------------------------

رفته بودیم خونه یکی از دوستام نیکان رو برده بودم دستشویی و نمیدونم چه اتفاقی در آن دستشویی کاشی آبی افتاد که پسرک همان طور که در دستشویی نشسته بود بعد از کمی تفکر گفت:

مامان می دونی ماه همسر خورشیده؟


| پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | 22:42 | سارا| |

از مادرم دیروز شنیدم که در پاسخ به سوالش که گفته بود " مامان سارا کیه بابا علی میشه" جواب داده بودی "همسرش" . و من بسیار شگفت زده شدم.

و حالا میبینم که چقدر زود بزرگ شدی که این مفاهیم رو درک میکنی شیرین زبونم.

| شنبه پنجم اسفند 1391 | 15:7 | سارا| |

وااااای. آنقدر مستقل شدی که داد من به هوا میرود. یعنی همه بچه های ۲سال و ۸ماهه این طورین که توی حمام و دستشویی خودشون، مستقل خودشون رو بشورن؟؟؟ 

پ ن: کلاً نیکان بچه مستقلیه، کفش پوشیدن، لباس پوشیدن، مسواک زدن، غذا خوردن (تاحدی) و..... رو خودش انجام میده ولی آخه دیگه حمام و دستشویی هم؟؟؟؟

| پنجشنبه چهاردهم دی 1391 | 13:43 | سارا| |

کمی از حرفای نیکان که هر از گاهی یادم میاد و ثبت میکنم تا برای خودش بعدها خاطره بشه:

یادمه ۲ ماه پیش رفته بودیم سینما فیلم کلاه قرمزی رو ببینیم و نیکان رو هم با خودمون بردیم. موضوع فیلم هم غم و غصه و فقر و بی پدری کلاه قرمزی بود. پسرم وقتی تو فیلم متوجه شد که کلاه قرمزی یه کفش نداره و مجبوره پابرهنه راه بره تو سالن گریه ای سر داد و ساکت هم نمی شد. همش می گفت کلاه قرمزی کفش نداره!!!! و این ماجرا تا ۳-۲ روز بعد ادامه داشت و ما هم با پسرکمان همنوایی میکردیم. (کلا رو یه سری موارد احساساتیه. مثلا همین مساله در مورد فیلم نمو همون ماهی کوچیکه که پدرش رو تو اقیانوس گم میکنه هم صدق میکرد. از ۱ ساعت ونیم فیلم ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه گریه میکرد که پدرش کو؟؟ و اجازه هم نمیداد بزنم یه کانال دیگه)

یه روز به طور اتفاقی تو اسانسور به من میگه: مامان من وقتی دخل(دختر) شدم رُج لب میزنم؟؟؟ ( این هم قیافه من: )

( این هم برا طرفدارا ) روزی پدر و پسر در حال رفتن به پارک دلشان به حال خانمی مسن میسوزد و خانم را سوار ماشین میکنند. خانم هم که گل پسر ما رو میبینه گل از گلش میشکفه و مدام به نیکان میگه پسرم اسمت چیه؟ قشنگم اسمت چیه؟ عسلم ....؟ پسر ما هم بعد از کلی کلاس گذاشتن و جواب ندادن یهو میگه: خانم مخترم بابا علی داره راگیده (رانندگی) میکنه حواسش پرت میشه. اینقدر صحبت نکن. فکر کنم این هم قیافه اون خانم محترم بود:  و بعدش

یکی از خاله ها خطاب به نیکان: کلاغها هم حرف می زنند؟

نیکان: نه کلاغا که انسان نیستند حرف بزنن !!!!!!!!!!!!!!!

من:

| یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 13:43 | سارا| |

خدا رو شکر تو تعطیلات تاسوعا عاشورای هفته پیش، پروژه از پوشک گیری هم تموم شد. توضیحات مفصل داره که باشه یه وقت دیگه

| دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 13:43 | سارا| |

اومده پیشم تو یه دستش مدادرنگی هاشه و تو دست دیگش یه ناخن گیر و به من میگه "مامان ناخن های مدادها رو گرفتم آخه خیلی بلند شده بود."

دقت کردم دیدم نوک تمام مدادها رو با ناخن گیر چیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

| شنبه یازدهم آذر 1391 | 23:1 | سارا| |

پارسال که تو روضه های امام حسین گریه میکردم نیکان هم گریه میکرد و میگفت گریه نه.

امسال اگر گریه نکنم بهم میگه "مامان گِیّه (گریه) کن." یه بار الکی محض خوشحال کردنش الکی گریه کردم بهم میگه "نه راستکی گریه کن"

خدایا این چشم رو هیچ وقت برای ارباب خشک قرار نده.

*پی نوشت: امشب شب حضرت علی اکبر امام حسینه و من به دلایلی از امشب خانه نشینم و خانه ام شده حسینیه.حسینیه ای ۲ نفر و نصفی. همسرم میگه هرجا نام امام حسین برده بشه اونجا حرم اربابه. امسال هم با نوای تلویزیون همراه میشیم.

التماس دعا از همه عزیزان

*( بعد از نوشتن این پست گریه ام گرفت و نمیدونستم عنوان مطلب رو چی بذارم و اولین چیزی که به ذهنم رسید همان بیت معروفی که برای حضرت علی اکبر می خوانند بود. به امید اینکه علی اکبرهایی تحویل ارباب دهیم. )

| پنجشنبه دوم آذر 1391 | 21:45 | سارا| |

از ۲ سالگی به بعد به حد باورنکردنی به حرف افتاد. دقیقاً از فردای تولدش شروع کرد به گفتن جمله های ۲ کلمه ای و از یه هفته بعد هم ۳ کلمه ای. ولی خوب خیلی بامزه حرف میزد که احتیاج به مترجمی قابل به نام مادر داشت. مثلاً به هندوانه میگفت هله کو. به رسیدیم میگفت سسیدیم. به میسوزه میگفت میدیدو. و... که یادم نیست. ( این هم از مضرات دیر آپیدنه که باعث میشه خیلی چیزها رو فراموش کنم ونتونم برات به یادگار بنویسم گلم). البته الان تقریباْ مثل یه بلبل چهچهه میزنه و خیلی خوب و روون صحبت میکنه.

تقریباً ۴،۳ ماهی میشه که بازیهاش کمی دخترونه شده. یعنی با خیالات قوی خاله بازی میکنه. آشپزی میکنه. (از کوکو درست کردن و تعارف کردنش به همه تا پختن پیتزا و عدس پلو. اون هم با جزئیات تمام که شامل خرید مواد غذایی و شستن و خرد کردن و ریختن توی قابلمه میشه!!!) دیگر بازی که به تقویت خیالاتش کمک میکنه رانندگی کردن با اجسام دایره وار است که پدرش تو این بازی عجیب باهاش پایه است. اول زنگ میزنن خونه یه فامیلی که میخوان برن پیشش،تا ببینن هست یانه. بعد شروع به رانندگی میکنن و الی آخر. همین طور خودشون باهم قصه میسازن و جلو میرن. با من هم معمولاً میره دریا و مثلا من غرق میشم و میاد کمک و... . خمیر بازی هم از بازیهای مورد علاقشه که البته خمیر رو خودم براش درست میکنم و باهم قالب میزنیم. جدیداً به نقاشی خیلی علاقه مند شده تا جایی که دیشب توی هیئت براش یه دفتر نقاشی با مداد رنگی برده بودم.

شیرین کاری خیلی داره به خصوص تو حرف زدنش که ماشاله خوش زبونه. (همون خاله سوسکه که به بچش میگه قربون دست وپای بلوریت!!!!) مثلا یادمه تو ماه رمضون که حدوداً ۴ماه پیش بود به باباش که مشغول شمردن پول بود گفته بود "بابا دست به پول نزن میکُب (میکروب) داره"!!. امشب اومده من رو یه ماچ سفت میکنه و میگه "مامان نی نی ها بوس یواش میکنن حالا که من بُزُگ شدم بوس سفت میکنم" آخ که چه چسبید جان مادر.

 

| پنجشنبه دوم آذر 1391 | 21:39 | سارا| |

دیروز رفته صلوات شمار من رو برداشته میگه : الهم صل علی محمد و آل محمد و فرج الله!!

آخ که میخواستم قورتت بدم عزیزم

| سه شنبه سی ام آبان 1391 | 21:40 | سارا| |

می دونم خیلی دیر به دیر آپ می کنم و واقعاً برای خودم متاسفم. دیگه حتی کمبود وقت و مادر کارمند و پسر شیطون بلای مامان نمی ذاره و ..... هم بهانه های واهی هستند که خودم را به خنده می اندازند. مدتی بود میخواستم کرکره اینجا رو بکشم پایین و این برگه های دیجیتالی رو تبدیل کنم به برگه های کاغذی که همه جا اعم از محل کار، سرویس و حتی موقع ناهار در اداره هم همراهم باشد. ولی باز پشیمان شدم.

این روزهایم پر است از دلتنگی برای کودکم که کم می بینمش. گاهی به استعفا فکر می کنم و گاهی به پیشرفت کاری که باعث سرفرازی کودکم در آینده باشد. گاهی دوست دارم تنها شغلی که در عالم دارم مادری باشد برای نیکان، که صبح و شبم را با او باشم و گاهی دوست دارم در محیط اجتماعی که فرزندم را قرار است کمی دورتر به آن بسپارم زندگی کنم. تا خود اجتماعی نباشم نمی توانم او را اجتماعی بار آورم. و... با گاهی های زیادی شبانه روز درحال سروکله زدن هستم تا به تعادل برسم.

می دانم صحبت در این مورد زیاد است. بحث مادر شاغل و خانه دار کلافی در هم پیجیده است که گریبانگیر این روزهای خیلی هامان است.

 الان فقط دوست دارم در ساعاتی که با هم هستیم برایش کم نگذارم.

| یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 18:37 | سارا| |

این هم جزء یکی از اولین های نیکانه:

دیشب برای اولین بار بردمش مسجد. فکر نمیکردم بمونه ولی موند. موقع نماز پیش من می نشست و با من رکوع و سجده میرفت. بعد از نماز هم با بچه ها بازی میکرد. کنار مسجد هم پارکی بود که بعد نماز رفتیم اونجا و کلی سرسره بازی کرد. خلاصه برای یه نماز تا ساعت ۱۰:۴۵ شب بیرون بودم.

 

ولی به هردومون بسیار خوش گذشت. جای همه خالی

| سه شنبه سیزدهم تیر 1391 | 17:9 | سارا| |

امسال زیباترین هدیه ای که یه مادر میتونه از فرزندش بگیره رو من از پسرم گرفتم.

اومده به من میگه: مامان سارا عاگش -یعنی مامان سارا عاشقتم- البته باباش بهش یاد داده!!!!!

عزیز دلم من هم عاگشتم.

| جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 0:17 | سارا| |

 

تولدت مبارک گل پونه                گل ناز و گل یکی یدونه

تولد زنبوری

خدا رو شکر که تولد ۲ سالگیت به خوبی برگزار شد. من که راضی بودم. امیدوارم به همه میهمانان عزیز هم خوش گذشته باشه. دست همشون درد نکنه که تشریف آوردند. انشالله تو عروسی گل پسر جبران کنم!!!!!

| شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 23:53 | سارا| |

خدا رو شکر پروژه از شیر گرفتن نیکان به خوبی پیش رفت. روز دوم فروردین سال ۹۱ ساعت ۱۳:۳۰ در یک اقدام کاملاْ انتهاری دیگه بهش شیر ندادم. اولش بچم شوکه شده بود و یه ربع گریه کرد. اون یه ربع گریه کرد و من نیم ساعت. نیم ساعت از ته دل گریه میکردم. و بعد....

جون تا آخر عید سرش گرم مسافرت و مهمون بازی بود حتی یک بار هم سراغی نگرفت. حتی شبها و خدا رو شکر که الان هم غذاش خیلی خوب شده و هم خوابش.

 گام اول که به خوبی پیش رفت. خدا بعدی رو به خیر کنه (گام بعدی پوشک گیریه.)

فعلا همه چی آرومه....

خدایا شکرت

| یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 19:2 | سارا| |

چند روز پیش همسر گرامی به نیکان میگفت بابا رو بوس کن. نیکان هم هی خودش رو لوس میکرد و خودش رو مینداخت تو بغل من و چند تا ماچ محکم از من میکرد. خلاصه این صحنه چند بار تکرار شد و من غرق لذت بودم و مدام چشم و ابرو می اومدم برای اقای پدر که یعنی : اینهههههه!!!!

آخرش همسر گرامی که خسته شده بود و دید راه به جایی نمیبره گفت این کمترین مزدیه که در قبال این همه شبهایی که چندین بار از خواب پا میشی و بهش شیر میدی و صبح زود خسته و خوابآلود میری سرکار بهت میده.

.

.

.

اما حالا دیگه کم کم داره این شب بیداریها هم تموم میشه. (نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه). آخه میخوام تو عید از شیر بگیرمش و دیگه این توفیق شیر دادن به جگرگوشم که باعث میشد مدت بیشتری نگاهش کنم، بغلش کنم، ببوسمش، بوش کنم رو از دست میدم.

برای بچم دعا کنید که خیلی اذیت نشه، اخه خیلی وابسته شده بهش. و البته ببیشتر برای خودم که طاقت بیارم.

خب، این آخرین پست من در سال ۹۰ بود. ان شااله سال ۹۱ برای همه سال پرخیر و برکتی باشه و سرشار از سلامتی و خوشبختی و بهروزی برای همه ایرانیان باشه. به امید ظهور امام زمان در سال جدید.

| یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 11:8 | سارا| |

در آستانه ۲۱ ماهگی، شازده کوچکمان را به پابوس امام رضا "مشهد مقدس" بردیم. جای همگی خالی بسیار خوش گذشت و نیکان هم با ما همکاری میکرد. روز اول به علت اینکه هوا بارانی بود بردیمش سرزمین عجایب پاساژ الماس شرق و کلی بهش خوش گذشت. البته بازی مناسب سنش فقط استخر توپ و سرسره بود که ول کن نبود و با کلی التماس اجازه داد بریم.

داخل حرم هم خیلی خوب بود. کاش همه جا مثل حرم بود. جدا از صفایی که حرم امام رضا داره که هیچ جا پیدا نمیشه برای بچه ها هم جای خوبی برای بازیه. یا میرفت مهر ها رو مرتب میکرد یا بدو بدو میکرد یا نماز میخوند . راستی انقدر قشنگ به امام رضا سلام میداد. می ایستاد و دستش رو میذاشت رو سینه و سر و کمرش رو خم میکرد. کلا کلمه سلام رو نمیتونه بگه و سر خم میکنه موقع سلام . اونجا خیلی دعا کردم. ولی بیشتر شکرش رو کردم اخه دفعه پیش که مشهد بودم از امام رضا بچه خوب و سالم خواستم که بهش رسیدم .فکر کنم نیکان هم مثل مامانش موقع خداحافظی بسیار پکر بود....

از احوالات این ماه پسرم هم بگم که از نظر وزنی هر کاری میکنم روی همون ۱۰ کیلو همش stop میکنه (از بس ورجه وورجه میکنه). البته قدش خوبه. (نمیدونم چنده!! چشمی میگم خوبه) ولی باهاش شعر و قصه و کلی چیز مربوط به هوش و پیشرفت ذهنی کار کردم که نتیجش تا حالا اینا بوده:

کفش و دمپایی هاش رو بلده درست بپوشه یعنی چپ و راست بودن کفش رو کاملا تشخیص میده.

مفهوم چپ و راست رو کامل تشخیص میده  و نشون میده.

رنگهای قرمز سبز نارنجی مشکی زرد ابی صورتی رو بلده. ( لوگوش بیشتر از این رنگ نداره)

چند روزه دارم باهاش لغات انگلیسی کار میکنم کلمات آب- شیر - ماهی- گل رو بلده (من انگلیسیش رو میگم و نیکان فارسیش رو میگه که چی میشه.)

با اینکه در مهارت کلامی خیلی وارد نیست و خیلی حرف نمیزنه ولی آخر بیتهای شعر یه توپ دارم قلقلیه رو میخونه. (البته مترجمش مامانشه ها!!)

دیگه کاملا مفهوم همه چیز رو میفهمه و بنده و آقای پدر برای بعضی حرفهایمان متوسل به زبان انگلیسی و زرگری شده ایم.

| دوشنبه هفدهم بهمن 1390 | 15:18 | سارا| |

دو روزه خیلی داغوووونم. خیلی.

واقعاً اعتقاد دارم به حکمت خدا، به مصلحت خدا، به مهربانی خدا. ولی گاهی کم میارم.

من تا به حال نه "یگانه" ای میشناختم نه "سام"ی. ولی الان تمام ذهنم درگیرشونه. سام کوچولوی ۱۴ ماهه ای که به علت یک بیماری پس از مدتی مرگ مغزی شد. نمیدونم مادرش تو این مدت چی کشید. ولی کاری که اون کرد واقعاً زیبا بود. پدر و مادر این کوچولو با اهداء اعضای بدن "سام" به فرشته های دیگر سام رو جاودانه کردند. هنوز هم اینقدر بابت این موضوع تو شوکم که نمیدونم چی بنویسم. قلم واقعاً طاقت نمیاره. من به عنوان یک مادر بر دستان پر از ایثار "یگانه" عزیز بوسه میزنم. بوسه باران میکنم قلب این مادر مهربان را. امیدوارم روزی به درجه ای برسم که بتوانم مانند "مادر سام" قلبی به این وسعت داشته باشم.

حتماً پست "مسیحا" رو در وبلاگش بخونید:  http://www.sazenarenji.blogfa.com/post-610.aspx

چقدر گریستم با این پست!!!!

| سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 11:29 | سارا| |

اولین باری که برات پیراهن مشکی خریدم تا برای امام حسین(ع) مشکی بپوشی رو هیچ وقت یادم نمیره. ۱ ماه و ۱۰ روز پیش بود. اوایل محرم. خیلی ذوق داشتم و چند تا مغازه را گشتم تا پیدا کنم. این هم عکسش. خیلی عاشق این عکستم مادر.

اولین پیرهن مشکی

| دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 20:11 | سارا| |

دقیقاً ۱ سال و ۱ هفته از روزی که بعد از ۶ ماه مرخصی زایمان دوباره آمدم سرکار میگذره. وقتی بهش فکر میکنم میبینم چقدر زود گذشت.

روزای اول که اومدم سر کار  همش بغض داشتم . اصلا فکر نمیکردم دووم بیارم.  روزی ۱۰ بار زنگ میزدم خونه و احوال نیکان رو از مامان میپرسیدم. آخه بچم هنوز شیر میخورد و من نبودم بهش بدم. با شیر خشک هم میونه خوبی نداشت. در حد چند قاشق فرنی و کمی از شیر خودم که دوشیده بودم رو میخورد.

الهی بمیرم فکر کنم ماه اول گرسنگی کشید بچم تا عادت به غذا خوردن کرد و با شرایط کنار اومد.    گاهی تو اداره انقدر دلم براش تنگ میشد که نمیتونستم کار کنم و همش میشستم عکساشو تو موبایلم میدیدم. وقتی از سرویس پیاده میشدم تا برسم خونه عین مجانین بلند بلند اسمشو میبردم و با خودم حرف میزدم. (البته راهم خلوت بود و کسی نبود بشنوه صدامو ) وقتی میاومدم خونه انقدر بوسش میکردم قربون صدقش میرفتم تا صبح از پیشش تکون نمیخوردم. هنوز هم همین طورم. اگه برم جایی و نیکان رو نبرم به محض دیدن یه بچه کوچک بعض میکنم و اگه روم بشه گریه میکنم.

حالا که به این ۱ سال نگاه میکنم می بینم اگه مامان و بابام نبودند من هرگز نمیتونستم بیام سرکار یا همش نگرانی های بدجور داشتم . خیلی مدیونشونیم نیکان جان. تمام نگرانی هایی که من داشتم با وجود مامانم رفع میشد. مامان بهتر از خودم به بچم میرسید.واقعاً ممنونشم.

دیگه الان پسرم مردی شده واسه خودش. گاهی اوقات میشینه رو زمین و پاهاش رو دراز میکنه و با همون زبون با مزش به من میفهمونه که سرمو بذارم رو پاهاش و دراز بکشم و اون هم موهام رو نوازش کنه!  جدیداً به ناراحتی من اهمیت میده و وقتی میگم مامان ناراحت میشه اگه غذا نخوری فوری دهانش رو باز میکنه و میخوره. (کلا احساساتش منو کشته)

 

 

| شنبه بیست و یکم آبان 1390 | 13:1 | سارا| |

سلام سلام ما اومدیم. بعد از دوران طولانی غیبت کبری، مامان سارا بالاخره ظهور کردند. علت این غیبت هم همه چی میتواند باشد از تنبلی بگیرید تا شیطونیهای گل پسر که اصلاً نمیذاره مامانش پشت کامپیوتر بشینه و شلوغ بودن سر مامان و ...همین دیگه. از همه دوستان ممنونم که تو این مدت با کامنتهاشون احوال ما رو میپرسیدن.  در حال حاضر پسری ۱۷ ماه و ۲۰ روز دارد.با وزن ۱۰ و نیم کیلو و قد نمیدونم...

اینهم کمی تعریف از پسری برای دلخوشی خودم :

بسیار عاقل شده ( روز به روز فرق میکنه و قدرت تمیز و تشخیصش بیشتر میشه.) دیگه داره تو حرف زدن راه میافته البته تو جمع نه خیلی بیشتر تو خونه برای خودمون بلبل زبونی میکنه . اینهم نمونه ای از چهچه های بلبلم:

گ (با ضمه) :گل   هف : رفت    نی: نیست    مام: ماما     با: بابا     می می: می می دیگه  دد: ددر   ایز: جیز    ایش: شیر - جیش   دوخخخخخ: دوغ    اققققا یا قاقا : آقا    گ(با ضمه) : گردو    اد(با فتحه):زرد

مامان:ببعی میگه   نیکان:ب ب   مامان:دنبه داری؟   نیکان:نه نه   مامان:پس چرا میگی   نیکان:ب ب

مامان: گاو میگه  نیکان:ماااآ     مامان:پیشی میگه    نیکان:مییییو    مامان:زنبور میگه   نیکان:زززززز

مامان: عزیز مامان کی بوده؟   نیکان: من من

از کارایی که دلبری میکند هم شامل بوسیدن دست من وقتی اوخ شده و بغل کردن مامان ساراست که دستهاش رو دور گردنم حلقه میکنه.

هفته پیش هم دیدم که کاملاً یاد گرفته که مکعب دایره مثلثهای رنگی را سر جایش قرار دهد. (همون بازی معروفه که "تولو" زده و برای ۱ تا ۲ ساله)

تقریبا دو سه ماهی میشه که اعضای بدنش رو شامل چشم مو ابرو دهان زبان بینی دست و پا میشناسه و وقتی بپرسم نشونشون میده.

از کارهای خارق العاده هم اینه که پاش رو میذاره رو نرده های تختش و خودش رو میکشه بالا و میره تو تخت. (تازه تختش از این نوزاد نوجوانهاست و کمی بلنده)

تازگیها خواب شبش بد شده و پدرم دراومده. همش هم میخواد می می بخوره. دیگه کلافه شدم!!!!

یکی از شیرین کاریهایی که انجام میده و من عاشقشم اینه که زبان اشاره یا همان بادی لنگوییج بسیار قوی داره. چون نمیتونه حرف بزنه همه چیز رو با اشاره میفهمونه. مثلاْ میشینه زمین و میزنه به زمین که یعنی تو هم بشین اینجا. یه روز که با پدرم از ددر برگشته بود اومده به شلوار بابا اشاره میکنه بعد به جالباسی . بعدش به شلوار تو خونه ای که رو جالباسیه اشاره میکنه و بعد به پای بابا. حالا اگه گفتین یعنی چی؟ یعنی شلوار بیرونت رو درآر بذار رو جالباسی و شلوار تو خونه ای رو از جالباسی بردار و بپوش.!!!!!

| سه شنبه سوم آبان 1390 | 14:44 | سارا| |

نیکان هنوز هم شبها شیر میخورد. دلم نیامده از شیر شبانه بگیرمش. چون صبح تا عصر سر کارم، از وقتی میام خونه تا صبح بهش شیر میدم. ولی همیشه خستم .

چند شب پیش، نیمه های شب وقتی شیر خورد و خوابید دیدم یهو بلند شد و اومد طرفم و لباش رو گذاشت رو گونم و مثلا یه بوس کرد. بعد فوری خوابید. انگار ماموریت داشت این کار رو انجام بده. نمیدونم  چی بود ولی انگار میخواست تشکر کنه. تمام خستگیم در رفت اون موقع.

دیگه چند روزیه هر از گاهی بدون اینکه من ازش بخوام یهو محبتش لبریز میشه و میاد منو بوس میکنه.

آخ که من عاشق این جور کارهای غافلگیر کنندم.

| سه شنبه چهارم مرداد 1390 | 12:50 | سارا| |

چه قدر شیرینه بعد از ۲۴ ساعت که بچت تب داره و تو شب پاشویش میکنی و هر ۸ ساعت ۲۰ قطره استامینوفن بهش میدی- تو این مدت ۳ بار بالا میاره و خلاصه از زندگیت از کارت از خوشیت میزنی تا بچت خوب بشه فردا صبحش میبینی که ۲ تا دندون آسیای کوچیک اون ته تهای دهنش جوونه زده. آخ که اون خندت که دهنت تا انتها باز شد و من دندونا رو دیدم چقدر چسبید بهم.

ای کاش پدرها هم به اندازه ما مادرها از مریضی بچه نگران شوند و اینقدر نگن چیزیش نیست چیزیش نیست. ای کاش!!!!

| جمعه سوم تیر 1390 | 16:45 | سارا| |

چندروزیست که یاد گرفته سینه میزنه. اوایل به سینه من میزد و بعد یاد گرفت که به سینه خودش بزنه. دیروز با پدرش رفته بود سوپر کنار خونه خرید کنن از رادیو مغازه صدای نوحه و کلمه حسین رو میشنوه. باباش میگه دیدنی بود خودش بدون اینکه بهش بگیم چند بار به سینه اش زد.

قربون پسرم برم که از ۱۳ ماهگیش شده سینه زن امام حسین

| سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 | 12:39 | سارا| |

دیشب برای اولین بار اومدی پیشم و گفتی ماما ماما ماما  و ول‌کن هم نبودی

من هم از شوق سرتا پات رو غرق بوسه کردم. آخ که چقدر چسبید!!

تازه به بابات هم گفتی ماما

| یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 | 12:31 | سارا| |

از وقتی یک ساله شده هر روزش با روز قبلش فرق میکنه. (بچم به حدیث حضرت علی عمل میکنه که میگه مومن دو روزش یکسان نیست) احساس میکنم هر روز بزرگتر میشه. عاقل تر میشه. درسته که هنوز حرف نمیزنه ولی کاملا کلمات رو میفهمه و با هیجان خاصی  صحبت میکنه و پشت هم کلمتات نامفهومی میگه که فقط من میفهمم.

احساساتش هم قوی تر شده. حس ترسش کمتر شده. تا هفته پیش از حموم میترسید ولی دیروز خودش با پای خودش اومد تو حموم.

الان دیگه تبدیل به یک طوطی باهوش شده. هر کاری من بکنم تقلید میکنه و انجام میده.تا من شروع به گردگیری یا تی کشیدن کنم اونم زود دست به کار میشه و دقیقا کار من رو تکرار میکنه. کلاْ هرکاری کنیم دوست داره پشت من انجام بده.

 وقتی نماز میخونم میاد کنارم و الا میکنه. دستاش رو میبره دم گوشش و میگه اَ یعنی الاه. می ایسته و بعد مخوابه رو زمین که یعنی دارم سجده میکنم. جدیداْ رکوع هم میره.

دیشب برای اولین بار (روز اول رجب بود) بردیمش حرم حضرت عبدالعظیم. کلی تو صحن اونجا دوید و بازی کرد. از توی حرم هم یاد گرفته بود که صلوات بفرسته البته خیلی مختصره صلوات بچم. اینجوری:ااااا(با فتحه) وا   اااا(با ضمه) ووو(با فتحه)

.خلاصه که داره بزرگ میشه و من میترسم. همیشه حس میکردم وقتی به این سن برسه کلی چیز یادش دادم ولی الان میبینم هنوز صِفرم. صفر

| یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 | 13:31 | سارا| |

Design By : shotSkin.com